تا حالا شده وقتی به خودتون نگاه کنین
یه بازتاب اخلاقی از مادرتون باشید و حالتون بهم بخوره
درد داره این حال بهم خوردنه که نخوای مثل مادرت باشی
مامان خیلی خوبی ولی من ادم خوب بودن نیستم از من بکش بیرون....
برچسب: نویسنده: کامران صفری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 7:09
یکی از دلایل دروغ ترسه
چرا کاری می کنیم نا خواسته که دیگران عادت کنن به دروغ گفتن بهمون
گفته بودم از بچه ها متنفرم نه؟ روز به روزم متنفرتر میشم
برچسب: نگویمت؟, نویسنده: کامران صفری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 7:09
جمعه ای باهاش خدافظی کردم اگه میدونستم قرار امشب
نماز شب اول قبر برات بخونم یه دل سیر نگات می کردم بابابزرگی
تو ستون این چندتا خانواده بودی چطور باور کنم نبودنتو
خودت از خدا بهمون صبر بده باباجون لبخند اخرت گفتی خدا به همراهتون
یادم نمیره خدا کنه خوب باشی باباجون
برچسب: واقعا؟, نویسنده: کامران صفری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 7:09
می خندم راه میرم پذیرایی می کنم
غذا می خورم شوخی می کنم منتظرم بیاییهو چشمم به قاب عکس گوشه دیوار می افتع
تا میام قربون صدقت برم چشم می افته به ربان سیاه بغلش
خنده رو لبام خشک میشه غذا تو گلوم گیر می کنه
پاهام دیگه فرمان نمیدن و در اخر یهو می بینم صورتم خیسه
و مدتیه به یه ربان سیاه چشم دوختم و باز این داستان ادامه
پیدا می کنه این یکیو اصلاااااااا نمی تونم قبول کنم
کلا باورم ته کشیده اشکام خشک
هر وقت سوار ماشین پدرجان می شوم و دوتایی جایی میرویم
صندلی جلو را تصاحب می کنم گویی سرزمینی دنج را از آن خود کرده امکمر بندم را می بندم و صندلیم را کمی عقب میبرم و پاهایم را آسوده خاطر بر بروی
داشبرد ماشین دراز می کنم و شیشه ماشین بالا می کشم و کلر را هم تنظیم می کنم
و ارام چشم هایم را می بندم و دل میسپارم به حرص خوردن های پدر جان و از ته دل
برای بودنش خدارا شکر می کنم و من می خندم و او نمیدا
برچسب: صندلی, نویسنده: کامران صفری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 7:09
در این روزهای داغون به طور عجیبی ارومم و کنار اومدم با اتفاق افتاده شده
همیشه هینطور بوده توی مواقع بد بطور عجیبی ارومم و یهو وقتی همه اطرافیان اروم شدناز درون داغون میشم و دوباره بعد از دورانی خوب میشم عجوبه ای هستم من
راستی تا حالا شده بشینی دور هم و با صدای بلند خاطره تعریف کنید و بخندید
بعد یهو ببینین همتون چشماتون خیسه خیسه ....
این خاطره و خنده ها خیلی درد داره خیلییییی
این روزا چقدر از ا
برچسب: نویسنده: کامران صفری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 7:09
اونقدر که گاهی نفس کم میارم.........
برچسب: دلتنگی, نویسنده: کامران صفری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 7:09
شهریور نمی دانم چه بدی در حقت کرده ام
که همیشه نحسی هایت را برایم به یادگار میگذاریهمیشه غروب سه شنبه هایت مرا به جنون میرساند و وقتی که از راه میرسی
انگار سردی زمستان را همراه با کوله بار دلتنگی و درد بر روی شانه هایم سوار می کنی
اون گوشه از خاطرات خاک خورده لعنتی را آن گوشه از اشک های خشک شده در چشمانم را
و آن بغض سنگ شده بیخ گلویم را که سه سال است خفه شده است را به رخم میکشی
وقتی عمر سال به
برچسب: شهریور, نویسنده: کامران صفری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 7:09
که میبینی هرچی بهم میگین ولی بازم همون ادم اولم
فک نکنین بهتون چسبیدم یا خیلی خوبین چون فقط دوستون دارم
ولی دوست داشتنمم ظرفیت داره سخته به ته بکشه ولی وای به حال
وقتی ته بکشه دیگه هیچ وقت درست نمیشه و یهو میبینی ادم روبه روت یکی
دیگه شد من احمق نیستم ولی دلم نمیخواد کساییو که دوست دارم به راحتی از دست بدم
چون حس دوست داشتنو راحت بدست نیوردم...